بعد از مدتها افتخار همراهی خانواده کوهنوردان دانشگاه تهران نصیبم شد؛ این بار به عزم قله توچال.

قله را خوب می شناسید و مسیرها و زمان صعود تابستانه و زمستانه را هم به خوبی می دانید. خبر جدیدی نیست. هنوز قله 3962 متر است، کوتاه و بلند نشده! زمان و نحوه صعود هم همان است. همان مسیر همیشگی! 6:50 صبح، مثل همه جمعه ها دربند شلوغ است و پر جنب و جوش! پارکبانها در قلمروشان فرمانروایی می کنند، تندیس کوهنورد سحرخیز و چشم انتظار در سربند ایستاده است! آن کوهنوردان کنار تندیس، هنوز هم منتظر همنوردانشانند! پسرکان نوجوان له له زنان تقلا می کنند بساط قلیانشان را بالاتر پهن کنند! دخترکان سحرخیزتر از خطیهای دربند-تجریش، ساعتهاست صورتکها و نقابهایشان را به دقت پرداخته اند تا لذت سر خوردن خنکای آب چشمه ای در دوردستها را روی پوست صورتشان نچشند! تپلوهایی که شاید اولین بار و آخرین باری است به امید اندکی سایز کم کردن در این مسیر طی طریق می کنند! کافه ها بازند و کافه داران با خوشحالی دود به جوانان می فروشند! این روزها گرده های حدفاصل پناهگاه داودی و شیرپلا قربانی جدیدی گرفته که تصویرش را بر دیوار پناهگاه داودی چسبانده اند! دل می خواهد نگاه به عکس بدن مچاله شده پدر 44 ساله دو فرزند، که پنج شنبه 20 متر در اینجا سقوط کرده است. اما باز هم صخره ها حس خودنمایی بعضی را تحریک کرده تا دست به سنگشان را به رخ سایرین کشند! عده ای هم هنوز بین امیری و قله توچال در حال غش و ضعفند! آشنایی با جنس مخالف باز هم دوست چندین ساله را چند ده متر عقبتر رانده است! همه در حرکتند و سرزنده و شاد!  معدود چهره های متفکرانه ای که می بینید احتمالا وظیفه نوشتن گزارش برنامه به دوششان است! گزارشی که هر چه بنویسی تکراری است!

9:30 صبح، صبحانه را میهمان شیرپلا هستيم، مملو از خنده و نشاط کوهنوردان، دستی به سر و گوشش کشیده اند، بر دیوارش چندتایی تابلوهای تبلیغاتی ظاهرا اجاره ای خالیند و شیشه هایش دوجداره تر شده اند!

12:30، در پناهگاه امیری کمی استراحت می کنیم، با قهوه خوش عطر خانم شفیعی محفل گروه کوچکمان را گرم می کنیم، آوخ که چقدر بی دغدغه و بی استرس است سرپرستی در گروهی که همه از تو باتجربه تر و آزموده ترند. همچنان بالا می رویم، خانم شفیعی، خانم نوشین و آقای بزری به نوبت جلودارند و آقای ملکی عقبدار.

13:30گام بر روی ابرها می گذاریم. کاش شما هم این بالا بودید! از دود و سیاهی خبری نیست، دماوند هم حتی دیگر پای در بند نیست، سوار بر کشتی ابرها دلبری می کند، ابرها هر لحظه نقشی بر آبی آسمان می زنند و طنازی می کنند، جز صدای آواز و پریدن پرندگان صدایی به گوش نمی رسد، چند دقیقه ای است باد هم نمی وزد، گویی "فوجین" خدای بادها در  خواب زمستانیست و توچال در وجود خود آرمیده است. از دنیای تیره کابوسهامان پا در حیات نور گذاشته ایم، آیا ابر و باد و دود و سرمایی که لحظاتی پیش در آن بودیم تنها زاییده افکارمان بود؟! هر چه هست دیگر هرگز ابری بالای سرمان نخواهیم ساخت، اینک ماییم که بر ابرها می باریم! حق با "رولن بارت" است  "باید از بالا نگاه کرد،  نه اینکه منتظر ماند تا از بالا چیزی فرو افتد! هیچ چیز زیباتر از نگریستن از بالا نیست."

ریسمانی از هیئت و خانه و دماوند و آرش، توچال را به شهر متصل کرده است، جوانانی بیسیم به دست با رویی گشاده، متواضعانه و محترمانه کوهنوردان را راهنمایی می کنند تا از وقوع حوادث کوهستان پیش گیری کنند و نجات بخش جان کوهنوردان باشند.

از سویی شعارنویسی بر کوه کمتر شده و بسیاری از نوشته های بی نشانی پشت رنگها مستور شده اند. اما گروههایی سالهاست با افتخار نام خود را حتی بر پیکر رنجور پناهگاه قله توچال نگاشته اند، گروه کوهنوردی شاهین اراک، گروه کوهنوردی باستان اراک و متأسفانه گروه کوهنوردی به اصطلاح فرهنگیان آمل!

ساعت 15، قله توچال را به سمت تله کابین ترک می کنیم. حتی بدبین ترین عضو گروه هم تصور نمی کرد چنین جمعیتی در ایستگاه 5 تله کابین در صف باشند! گمان می کنم آنانی که فرزندان کوچکشان را در این فصل به امید پرواز با تله کابین به اینجا آورده اند، دیگر چنین اشتباهی را تکرار نخواهند کرد! آفتاب شهرمان رخت بربسته، پاها یخ زده و سرما وجودمان را تسخیر کرده است! چگونه بگویم چقدر از دیدن کابین فرتوت سرد و تاریکمان که خسته از راه رسیده خوشحالیم، کابینمان هم پر از یادگاری است، در پشت شیشه های خط خطی غمسورش انگشتان کوهنوردی است که پیروزی را بدرقه راهمان می کند، در طول سیاهی رهسپار شهر می شویم، هیچ نوری از حجاب سخت گیرانه شهر نمی گذرد و ستاره ای هم حتی آسمان شهر ندارد. دل بسته ایم به کورسویی که کمی آن طرف تر در کابین همسایه تلاش می کند به سختی تاریک اطرافش را روشن کند، تا هر از چندگاهی اندک نوری بر تاریکیمان بتاباند.

ساعت 19، اینجا ایستگاه اول توچال است، آرزو می کنم،کاش هنوز بر بالای ابرها بودیم تا از بالا به روزمرگیمان می نگریستیم!

به راستی هیچ صعودی تکراری نیست! شاید هر بار مسیر متفاوتی را در درونمان طی می کنیم، سیری به بالا، به ابر، به آسمان، به نور، به افتخار، به خاطره ای گم شده در دور دستها! یا راهی برای رسیدن به خویشتن خویش!

با تشکر از :

نازنین یغمایی - بهرام یغمایی - حمزه خواستار