بيا تا راه بسپاريم

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
.
.
.
سوي اينها و آنها نيست
به سوي پهندشت بي خداوندي ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
بهل كاين آسمان پاك
چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
.
.
.
كسي اينجاست ؟
هلا ! من با شمايم، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
كسي اينجا پيام آورد ؟
نگاهي، يا كه لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و ميبيند صدايي نيست،
نور آشنايي نيست،
حتي از نگاه
مُرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو ميرود بيرون،
به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است
از اعطاي درويشي كه مي خواند:
جهان پير است و بي بنياد،
ازين فرهادكش فرياد
.
.
.
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟
هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
كجا؟
هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه ميگويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمههايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه ميگويد:
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد؟
به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا؟
هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با تازيانه شوم و بيرحم خشايرشا
زند ديوانه وار، اما نه بر دريا
به گرده ي من، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مياندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و ميرانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست!
اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم .
امروز 20 سال است که این رند مرثیه سرای کوله بارش را بر زمین نهاد و رفت . چه بگویم از غربت مزارش که خود گویای همه چیز است . یادش گرامی روحش شاد .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 11:44 توسط . . . نازنین یغمایی...غیرفعال
|
گروه کوهنوردی فرهنگسرای بهمن در سال 1374 با همت عده ای از علاقه مندان به طبیعت تأسیس گردید.واز سال 1386 به عنوان زیر مجموعه کانونها و تشکلهای مردمی شهرداری تهران به صورت نهادی مردمی ، غیردولتی و غیر انتفاعی با هدف گسترش فرهنگ کوهنوردی و طبیعت گردی در بین آحاد مردم به فعالیت خود ادامه می دهد .حاج محمدعلی تاجبخش ازسال 86 به مدت دو سال دبیر کانون بودند. از تاریخ 89/11/3 آقایان اکبر محمدی، عبدالله هاشم زاده، قدیر جهاندیده و خانم نازنین یغمایی هیئت مدیره و آقای مجید حسین پور دبیر کانون می باشند.