زمان:88/2/25
برنامه: اوشان فشم – اوشان- ایگل
گروه:55 نفر اعضاء دائم ومهمانهای محترم اعضاء (خانم و آقا)
لیدر: حاج آقا تاجبخش
هماهنگی: آقای قربانی
گزارش: آتیه

پس از جمع شدن دوستان ساعت 6 صبح با 2 مینی بوس لبریزاز خانمها و آقایان حرکت می کنیم(والبته دانید که مینی بوس زنانه ومردانه از هم جداست!) در طی مسیر 2تا از دوستان با اتومبیلهای شخصی شان به کاهش تراکم مینی بوسها کمک نموده و چند نفری را از زیردست و پاها نجات می دهند.
جاده اوشان فشم را به طرف اوشان طی می کنیم.مقصد کجاست؟منطقه ایگِل نرسیده به آهار شکراب که البته روی یکی از تابلوها دیدم که ایگلُ نقش بسته و یادمان رفت از محلی ها بپرسیم که بالاخره ایگِل است یا ایگلُ.
بهر حال 7.30 دقیقه به ایگل می رسیم.کلاهها بر سر وباتومها در دست راهی منطقه می شویم.از کنار رودخانه ها و باغات زیبای منطقه و همچنین از روی ردپای گوارشی !حیوانات اهلی منطقه که حسابی بوی ولایت را تداعی می کند می گذریم و بعد از یکساعت پیاده روی برای استراحتی کوتاه کنار رودخانه توقف می کنیم.گرسنه ها یواشکی تجدید نیرو می کنند و تشنه ها آبی می نوشند.راهنما برایمان ازمنطقه می گوید واز قله های توچال و دارآباد که از این منطقه قابل صعود است( والبته همان جا به سمع مان می رسد که قله دار آباد دیواره سختی دارد و فقط گروههای فنی می توانند صعود کنند ونکند که یکدفعه هوس فتح دار آباد را کنیم!)در همین جا سرپرست (آقای جهاندیده) تعیین شده وایشان هم در اولین اقدام سرپرستی وظیفه گزارشگری سایت را به گردن ازمو باریکتر بنده حقیر می اندازد و چنان زیرپوستی! این وظیفه را محول می کند که چاره ای جزچشم گفتن نداری!
دوباره به راه می افتیم .راهنما توضیح می دهد که برفی که در مسیر می بینید در واقع بهمن ریزش کرده است که روی رودخانه را پوشانده پس مراقب زیر پایتان باشید که ناگهان خود را در حال شنا در رودخانه ای تگری نبینید!
پس از 1.5 ساعت پیاده روی اطراق می کنیم.دوستانه صبحانه ای مختصر می خوریم وکمپ اول مشخص میشود،چراکه عده ای از دوستان می خواهند بمانند وصرفا هوا خوری کنند.بنابراین گروه به 2 دسته تقسیم می شوند، گروهی که می مانند وگروه ما حرفه ایها !که فقط به صعود می اندیشیم .عازم پنجمین آبشار زیبای قصران می شویم.
بالا و بالاتر می رویم.حرفه ایهای قدیمی از ما نیمچه حرفه ایهای جدید جلو زده اند.راهنما هم سعی دارد که با تعریف خاطرات خود از کوهستان خستگیمان را بدر کند و ما را به آبشار برساند ولی مثل اینکه رمق مان کشیده شده.این است که توهم زده!ویکی از چشمه های مسیر رابه عنوان آبشار می بینیم وکنارش دمی می آساییم وبطری های خالی مان را از آب گل آلودش پر می کنیم وچند تایی عکس روی تخته سنگهای در حال ریزش می اندازیم وبر می گردیم!
دوستان حرفه ای اما به آبشار رسیده اند وخبر از زیبایی وصف ناپذیر آن می دهند.چه کنیم ! شاید وقتی دیگر.
وقت برگشت می دویم.مطمئن نیستم که از جوجه کباب چیزی برایمان مانده باشد!.نه اشتباه نکنید ،توی کوه چلو کبابی وجود ندارد.این جوجه کباب دونگی به همت سرهنگ ودستیاران برای ناهار امروزبرای 30 نفر تدارک دیده شده وگروه ری !کرده و55 نفره از آب در آمده.بنابر این با وردی بر لب ودعایی در دل می دویم!نه، شوخی می کنم.سیستم اطلاعاتی حفاظتی سرهنگ آنقدر محکم هست که سهم مان را نگه دارد. بنابر این با خیال راحت شاد و سر خوش بر می گردیم.
بعد از ناهار دوستانی که با همت ترند نماز هاشان را هم به جا می آورند.وتو چه دانی که چه می چسبد این نماز خواندن در دل کوهستان.
وحالا وقت استراحت است.سنگی را می یابم اکازیون!تخت وصیقلی ،کنار رودخانه با صدای شرشر آب با چشم انداز عالی به آسمان آبی وابرهای شیطان و قله های سر به فلک کشیده وبعد هم چند تائی اسب نجیب چشم پاک ! (که البته یکی شان یواشکی بدجوری مرا که دراز کشیده بودم می پایید!)سر می رسند و منظره را کامل می کنند.درخلسه کامل فرو میروم.
بالاخره بوق باز گشت! را می زنند.چاره ای نیست.باید برگردیم.شهر دود وصدا منتظرمان است.وسایل را جمع می کنیم و راه می افتیم.مینی بوسهای عزیزمان آمده اند دنبالمان.توی ماشین همه دوستان خسته اند،ولی چنان انرژی از طبیعت گرفته اند که چشمها همه پرفروغ است.
وحالا تحمل ترافیک اتوبانها و خیابانها راحت تر به نظر می رسد.
به یک هفته کار و فعالیت می اندیشم ولی از خداکه پنهان نیست از شما چه پنهان !آرزو می کنم که جمعه بعد زودتر بیاید
                                          آخر برنامه هفته بعد دشت هویج است
                                                                                                       شما با ما نمی آئید؟