شهر زرق و برق دارد, آتش بازی, ترقه و نورافشانی دارد. این ها همه حربه هایی هستند که شهرها برای جلوگیری از طغیان ساکنان خود به کار می بندند. جشنهایی که شهر به پا میکند هم در زمان خاصی برگزار می شوند, برای آنها باید خود را آماده کرد و سنگهای رنگی و شیشه های بلورینش را تماشا کرد. شهر کارمندان خود را دفتر کارشان محبوس می سازد و آنگاه که استثمارشان کرد و زمان فریاد زدنشان رسید, دوباره در جایی دیگر محبوس می سازد. در یک مهمانی, یک جشن تنها چیزی که لازم است سر و صدای بلند است تا فریادهای درونی شهرنشینان به گوش همدیگر نرسد.

در شهر ثانیه ها مهم نیستند, پشت چراغ قرمزها و صف ها به راحتی می گذرند, زندگی در دم و بازدم خلاصه نمی شود, زندگی یعنی توفیق طلبی, یعنی نیاز به جمع کردن, ثانیه ها سرمایه گذاری شهرنشینان برای رسیدن به قله هایی است که شهر برایشان ترسیم کرده است, قدرت تصور شهرنشینان بسیار زیاد است, آنها به حدی رؤیاهایشان را واقعی می پندارند که حاضرند از اعتماد به نفس خود به هرگونه ای جانبداری کنند.

شهرنشینان عادت های زیادی را در خود پرورش می دهند, این عادت ها برای پرکردن غصه بوجود آمده, به خاطر از دست دادن یک چیز است. چیزی که بودنش خلأی را ایجاد کرده است. شاید چشمان متفکر شهرنشینان همیشه از این حکایت میکند که سؤالی بزرگ برایشان وجود دارد. آن چیز گمشده چیست؟ سینماها وتلویزیون وکتابهای شهرنشینان حکایت از این حدیث قدیمی دارند. انگار هیچ پاسخی تاکنون برایش نیافته اند. از این رو به دنبال ساختن پرسشهای ساده تر برای خود برآمدند, پرسشهایی که بتوان پس از اندکی پژوهش برایش پاسخی یافت.

اما این پرده همچنان می ماند. این آهنگی است که همیشه برای جانهای حساس شهرنشینان زمزمه می شود...