شب بیست ویکم رمضان 88

                  شب قدری چنین عزیز و شریف

                                     و.... کاملا متفاوت با سالهای پیش

گزارش : آتیه

شب جمعه هفته گذشته (شب قدر) را رفته بودیم امامزاده داوود. مخصوصاً برنامه امامزاده را گذاشته بودیم که با یک تیر 3 نشان بزنیم هم زیارتی باشد وهم شب زنده داری و هم کوهنوردی.رفتیم و 3 نشان که هیچ،... نشانهای بیشمار زدیم.

صبح پنجشنبه با sms  دوستان را فرا خوانی کردیم که آمار بگیریم برای برنامه شباهنگام. دوستان اما، چند گروهند : ازبعضی خبرآمد که مراسم دارند، بعضی مساجد را ترجیح دادند( اگرچه خبر موثق دارم که گاهاً در این ترجیحات فاکتورهایی مثل پخش رابراه زولبیا وبامیه، میوه و... هم موثر است!) بعضی نظر دادند که شب قدر، کوهنوردی کمی مکروه است   والبته بگذریم از دوستان کم لطفی که  sms ما را حتی با یک ok یا Nokey  ناقابل هم جواب ندادند و آن یکی دوستانی که سیم کارتهای ایرانسل رُندشان sms  را تحویل نمی گیرد  وبه آدم می کند.

بهرحال با آمارگیری مختصر ما معلوم شد که امشب همان یک مینی بوس آقا یونس ، راننده باوفای همیشگی مان برایمان تقریباً کافی است و حاجی لیدر تاجبخش هم ساعت حرکت را 9.5 شب تعیین کردند که نسبت به هفته های گذشته کمی جلوتر باشیم.

ولی خوب آتیه جان ! 9.5 کدام است؟ زهی خیال باطل.طبق تاخیرهای همیشگی، دوستان یکی یکی به محل قرار می رسیدند (از قرار معلوم حرکتِ نیم ساعت جلوتر به اطلاع آقایان نرسیده بود و ایشان همان ساعت 10 شب را می شناختند واز همه جالبترمسئول هماهنگی آقایان (جناب قربانی) ساعت 10.20 بالاخره رسید و راه افتادیم (طوری نیست،هوای شبانگاهی فرهنگسرا هم پُر بَدَک نیست و غیر از آن ... شب قدر است ،عصبانی نشویم )

راه افتادیم. وسط همهمه دوستان برای کشفِ علتِ جدی نگرفتن جلسات عمومی، زاپاتا جوشن کبیر می خواند .عزیزم، التماس دعا.

از ترافیک تهران و از کوچه های تنگ فرحزاد ( با همکاری فرهاد، سامورایی گروه) گذشتیم و بالاخره ساعت 11.5 شب توی جاده خاکی تاریک به سمت امام زاده داوود از ماشین پیاده شدیم.

هوا خنکی دلچسبی داشت. مثل همیشه پیچ و بند هامان را محکم کردیم. بعضی به چراغ قوه هاشان مجهز شدند ( بعضی دیگر هم آن گوشه کنارها تغییر تیپ می دادند و به قول ویکتوریای گروه، کفشهای پلو خوری  و عروسی را به کفشهای کوهنوردی تغییر می دادند)

و هوا بس ناجوانمردانه تاریک ! و پارس سگهای نگهبان که ته دلمان را می لرزاند . و نه فرصتی برای دید زدنِ ستاره های چشمک زنِ نازنین... که باید زیر پایت را می پاییدی تا سکندری نخوری.

شمارش شبانه گروه 26 نفر را رقم می زند. والبته با آرمان، پسرک 9 ساله خانم حسنی که ماشاا... مردانه پابه پای گروه می آید و ما بعضی ها را شرمنده می کند.

 به قهوه خانه آب زندگانی که رسیدیم حاجی لیدر برایمان از پای پیاده رفتن گذشتگان و حاجت روا شدن هاشان می گوید و اینکه چرا روزگار سیاه شده ؟ چرا دیگر صفای روح پیشینیان را نداریم ؟ و چرا این همه خدعه و نیرنگ و فریب در این زمانه ؟

صلواتی می فرستیم. به توصیه حاجی گروه 2 قسمت می شود: 7-6 نفر از تندروها ( که جلوتر می روند تا بساط غذای سحری را که عمو جلال خیرات تازه گذشته اش کرده بچینند) و ما کُندروها که باری به هر جهت میرویم.

و دوباره راهی می شویم. کوهستان در تاریکی شب چهره رُعب آوری به خود گرفته. زیر پایم را نگاه میکنم و در دل می خوانم: اللّهم العن قتلـة امیر المومنین . دلم آرام می گیرد.

 توی فراز و نشیب های جاده خاکی، اَمّن یُجیب می خوانیم . آقای گنجی ، تَک فرزندِ گروه شروع می کند و ما هم زیر سقف آسمان، به امید استجابتی و گشایشی فریاد میزنیم.

پس از استراحتی کوتاه در قهوه خانه قدیمی یونجه زار و مدیتیشنی به سَبکِ مخصوص حاجی  به یال پر شیب لغزنده ای می رسیم که بالا رفتن از آن در این تاریکی شب هولناک است. مخصوصاً با این پاهای از صبح روزه دارِ خسته که حالا وقت خوابشان است. خوشبختانه  شوق رسیدن به امامزاده ، دوپینگی مناسب است. دوپینگ می کنیم وبه سر یال می رسیم .

و بالاخره ساعت رسیدن 4.15 صبح . پس از 4.5 ساعت پیاده روی. رو به ضریح، سلامی  و تحیّتی عرض می کنیم.

دوستان تندرو روی تپه ای مشرف بر حیاط امامزاده بساط سحری را چیده اند و اگر خستگی راه و باد سرد صبحگاهی اجازه دهد چند لقمه ای را به عنوان سحری فرو می دهیم.یک لیوان نوشابه بجای چاییِ هر روزه. برای مسواک زدن هم فرصتی نیست. آبی در دهان می گردانیم و این بار از ترس سرما به حرم امامزاده پناه می بریم.

همه خسته ایم. آنانکه که با همت ترند وضو می گیرند و نماز صبح را به جماعت می خوانند. و بعد، چرتی کوتاه که البته بلندگوی پرانرژی صحن که دقیقاً بالای سرمان واقع شده اجازه چرت نمی دهد. پس بر می خیزم به زیارت.

 و چه زیارت دلچسبی . دور ضریح کاملاً خلوت است و می توانی با خیال راحت، فارغ از هُل دادنهای همیشگی زیارتگاه ها ، آرزوهایت را به یاد آوری و با این امامزاده بزرگوار که نسب اش به امام حسن مجتبی می رسد درد دل کنی. کمی آنطرف تر ضریح کوچکِ دوست داشتنی با نور سبزی آرامش بخش می بینم که گویند مربوط به طاهر، غلام حضرت است.

دیگرفرصتی نیست. باید برگردیم.بارو بنه مان را جمع می کنیم و این بار به طرف جاده آسفالته ماشین رو که قرار است آقا یونس بیاید دنبالمان که دیر کرده. چه بهتر، سر پایینی است و با وجود بی خوابی دیشب من تازه شارژ شده ام.

در هوای خنک صبحگاهی ، خوشحال و خندان از یک کوهنوردی شبانه عالی در حالی که حاجی لیدر برایمان قله های دوردست را معرفی می کند و عجایب زیبایی کوهستان را یادآور می شود پیاده می آییم و جالب اینکه سرنشینان ماشینهای عبوری جاده همگی برمی گردند و با تعجب سیاحتمان می کنند و خسته نباشیدی و لبخندی نثارمان و سرنشینان همه جوان و من متعجب از حضور این همه جوان در شب قدر در چنین امامزاده ای که امیدوارم همگی به قصد خیر ! آمده باشند.

خلاصه که شب قدر امسال اینگونه گذشت ، بدون جوشن کبیر خواندن و پشت بند ش ببخشید ها،  گیر3 پیچ دادن به خدا بابت marriage عشقولانه !!!

 ولی درعوض از محضر استادانی شریف چون حاجی لیدرمان درس مردانگی گرفتیم که با همه خلق مدارا می کند و چنان مهر و عطوفتی به همه دارد که قادر به تلافی بدی هایشان نیست.دسیسه های پشت سرش را پاسخ نمی گوید و در عوض لبخند به لب همه می آورد. خوبیهای اندک مان را بزرگ و از بدیهای بزرگمان چشم پوشی می کند. تواضعش در برابر کوچک و بزرگ و احساس مسئولیتش در برابر همه ، حتی در قبال نوجوانان نابلدِ راهی  که بالای صخره گیر کرده بودند و پایین آمدن نمی دانستند را به عینه دیده ام و چنان صبر و حوصله که گاه انگشت به دهان می مانم.

و این بود شب قدری چنین عزیز و شریف

                      در جوار امامزاده ای بزرگوار.

                                     تا چه مقبول افتد وچه در نظر آید

                                                                          آتیه