جمعه 89/2/3    از دفتر یادداشتهای آتیه

5/00 صبح : بیدار باش پس از 5 ساعت خواب شبانه سطحی! کاملا سطحی....

5/45 : سر خیابان در انتظار تاکسی. تاریکی اول صبح... نه تاکسی و نه خفاشان روز و شب هیچکدام نگه نمی دارند.احتمالا از ترس باتومی که در دست دارم! معجزه آسا اتوبوسی سر می رسد.خدایا شکرت! اولین شانس روز جمعه.

5/55 : جلوی درب فرهنگسرا.عجیباً غریبا... نازی امروز زود آمده! بچه های جدید الورودمان که چهارشنبه پیش ثبت نام کرده ایم هم بهمچنین. مرحبا به این همه شوق و ذوق.

دوستان قدیمی هم یکی یکی سر می رسند.2 تا مینی بوس رزرو کرده ایم. باز هم تعداد بچه ها از ظرفیت ماشینها بیشتر است. رؤسا مینی بوس سوم را ردیف می کنند.

6/10 : همگی سر جای خود، محترمانه ! خوش تیپ و آراسته ! راه می افتیم.

00/7  صبح : جاده تلو. تلو تلو می خوریم و پیش می رویم! حاجی لیدر قله های دوردست را معرفی می کند.آتش کوه و مهرچال - ساکا و ریزان . توی پیچ و خم جاده قله ها هی جا عوض می کنند! بنازم به گوشهای عرّه کوه که از همه طرف مشخص است.

7/30 صبح : منطقه رودبار قصران،از زرد بند و رودک می گذریم. پل حاجی آباد که چند ماه پیش از آنجا به قله دار آباد صعود کردیم و چه صعود دلچسبی بود.... ویلاهای اِند کلاس آقازاده ها.... طبیعت زیبای اوشان.... چشم جان را از این همه زیبایی سیراب می کنیم.

8/00 صبح : میدان آهار....سلام و علیکی دورادور و نزدیک در نزدیک با گروه بهمن که عازم قلعه دخترند...دوستان قدیمی همه جمعند همگی ذوق کرده ایم!!!

8/10 : گروه 51 نفر...به طرف امامزاده راه می افتیم. بین راه آواز قربانی استراحت 5 دقیقه ای برایمان رقم می زند  و از حاجی لیدر می شنویم که : از آهار 3 مسیر داریم. یکی مسیر قلعه دختر که مسیری 4 ساعته است. دومی مسیر قله توچال که پس از سرازیر شدن به دربند- اوسون و ولنجک می رسد و سومی مسیر امامزاده که مسیر ماست.

         

        

       

9/30 صبح : امامزاده سید زاهد و سید طاهر آهار مربوط به دوره سلجوقیان که دوستان می گویند حسابی حاجت می دهد و مجرب است! باید امتحان کنم!!!

وقت صبحانه است و محسن با  حوصله... نشسته به بار کردن املتی و همه دوستان چشم انتظار....قوت لا یموت ما امّا ، بیسکوئیتی چند است و پیاله ای چای! می خوریم و 10 نفری را که پای آمدن یا کفش مناسب ندارند در امامزاده جا می گذاریم وبا 41 نفر رو به دشت سکوت راه می افتیم.

11/15 صبح : دشت سکوت. اگرچه اختلاط دوستان و ایضاً آواز نه چندان خوش واکمن ها سکوتی برایمان باقی نمی گذارد! خواهش من برای رعایت سکوت هم به جایی نمی رسد.

2 گروه می شویم.  24نفر برای صعود ارتفاعات مسیر توچال انتخاب شده و بقیه به طرف خط الراس شهرستانک حرکت می کنیم. بین راه شروع  باد و باران ...یاد پانچویی می افتم که همراه داشتم ولی از ترس سنگینی کوله به دوستان امامزاده سپرده ام... وااسفا....باران شدت می گیرد!

       

       

دوستان یکی یکی انصراف از صعود را اعلام می کنند و حاجی که رعایت حال گروه را اولویت می داند هر کدام را با همراهی به دشت برمی گرداند.خدارا شکر من امروز نسبتاً رو فُرم هستم و مشکلی ندارم!

بالاتر و بالاتر...شدت باد و باران صعود را خطرناک کرده ...ساعت یک بعدازظهر حاجی دستور بازگشت می دهد و گروه مسیر توچال را هم به بازگشت فرا می خواند.

برمیگردیم...همگی سرتاپا خیس...باران جان و روحم را نیز شسته...ازطراوت سرشار شده ام.

 2/30 بعدازظهر : مجدداً امامزاده...لباسهای خیسمان را حتی الامکان عوض می کنیم و اینجاست که پانچویم به کار می آید. دوستان هم با لباسهای گاه عاریتی تیپهای خفن زده اند و همگی چنان ویبره ایم که عکاسان حرفه ای گروه هم  شکار این لحظه ها را فراموش کرده اند.

در 4 اتاق امامزاده استراحتی و ناهاری مختصر.

3/30 بعدازظهر : بازگشت...زیبایی آهار این بار از منظری دیگر. خودِ خودِ بهشت...خدایا من مبهوت این طبیعت زیبایم .چه کنم؟ هوس کرده ام زیر باران دراز بکشم. حیف که فرصت نیست.

5/15 بعدازظهر : مینی بوس اَخَوی آقا یونس ،این بار به مدد پانچو کاملاً خشک ( به جز لایه های زیرین از قبل خیس شده!)

همگی کمی خسته به نظر می رسیم ولی مطمئناً انرژی دریافتی این روز بارانی را شنبه درک خواهیم کرد( و ایضاً گرفتن عضلات پا و احتمالآ نشانه های سرما خوردگی را!)

7/15 بعدازظهر : منزل...زیر دوش آب گرم...اولین آرزوی سال 89 به ذهنم می رسد...کاش  یکی از آن پاریکالهای آهار که به قول حسین آدوسی اسپورتشان کرده اند داشتم  و با احساق...( که معلوم نیست کدام جهنم دره ای! نه ببخشید... کدام دره زیبایی خوابش برده! ) می رفتیم دنیا را می گشتیم.

                      شاید آن روز بیاید ...شاید

                                                            آتیه

         عکسهای برنامه از : نازنین یغمایی (که از او متشکریم)