سلام به دوست جونهای عزیزم چه حقیقی و چه مجازی (اینترنتی)

می دانم که چند روزی هست که همگی در کمین گزارش کویر مصر دائما می روید و می آئید و به وبلاگ سر می زنید والان هم همگی 4 چشمی و با دهانهای باز نشسته اید جلوی کامپیوتر هاتان که گزارش را بخوانید و عکسها را ببینید و البته.... حق هم دارید.خود ما هم که در بطن سفر بودیم بسیار مشتاقیم .چه رسد به شما!

بعله! بالاخره طلسم برنامه های خارج از تهران شکسته شد و کویر مصر اجرا شد.آنهم چه اجرایی! جایتان خالی.جداً ..جزو بهترین برنامه هامان بود با هماهنگی و برنامه ریزی کامل، بدون غرغر،بدون حرف و حدیث و تماماً خنده و انرژی.

متاسفانه سوژه اصلی خنده ها درخواست کرده که لو نرود وما هم قول شرف داده ایم که بعضی عکسها را منتشر نکنیم ، والّا گزارشی برایتان می نوشتم ...کولاک....چه می شود کرد.من به واسطه شغلم عادت کرده ام به رازداری!

خلاصه کنم....گزارش کویر را 2 تا از بچه ها نوشته اند: یکی مجید حسین پورِ پیش کسوت که قبلاً هم گزارشی برایمان نوشته بود (زحمت تایپ گزارش را نرگس عزیز کشیده) و دیگری نویسنده جوان و نوظهورمان سپیده فتحی که اتفاقات سفر را به نظم در آورده و در قالب شعر برایمان سروده.

و اینهم شما.... و این 2 گزارش :

بخوانید و لذت ببرید و ( جان مادرتان!) نظر بدهید.

آتیه

به نام یزدان پاک خالق افلاک

گزارش برنامه: کویر مصر

تاریخ: 22/11/1388 روز پنج شنبه

زمان حرکت: 6 صبح

صبح روز 22 بهمـن ماه در یک روز سرد زمستان ´45: 5 اتوبوس از تمامی نفـرات زودتـر سر قـرار آماده شده بود. اولین نفراتی که جلوی فرهنگسرا به موقع حاضر شده بودند آقا بهرام و خواهرش و مجید حسین پور بودند. با گذشت زمان دوستان یکی یکی خودشان را می رسانند ولی چون به عبارتی قرار بود ساعت 6 صبح حـرکت باشد متأسفـانه یکی از ایـن دوستــان بــد قـولی کرده بودند. بـه هـر حال آخرین نفـر با پیگـیری هـای بـی دریغ جناب قـربانی ساعت ´38 : 7 سوار اتـوبـوس شد و نفـرات به شـرح زیر محیای حـرکت شـدند.

( بـه غـیر از سه نفـر رانندۀ خوش قـول و زحمتکش کـه از بَـر و بچـه های بـا صفای گلـپایگـان بـودند) آقایان: تاجبخش، زند، خیرخواه، قـربانی، هـاشم زاده، محمدی، یغمائـی، سعید زنـد، مجیـد حسیـن پـور

خانم ها: حاج خانم آقای تاج بخش، نـوبخت، عـابدی، گچـلو، سیدی، فتـاحی، فتحی، یغمائی، حسن زاده

با سلام و صلوات ساعت ´40: 7 اتوبوس به مقصد کـویر مصر براه افتاد.

مسیر حرکت ابتدا از طریق بـزرگراه بعثت به سمت سه راه افسریه و جاده تهران- مشهد بود. بعد از گذر از شهرهای گرمسار و سمنان وارد شهر دامغان می شویم، البته نا گفته نمـاند کـه ترافیک بسیار سنگـین در جاده حاکم بود. ابتـدای ورودی شهر دامغـان میدان بـزرگی کـه میدان پسته نام دارد و بعد از گذر از این میدان حدود 100 متر جلوتر ابتدای جادۀ اصفهان- دامغان می باشد که با تابلو بزرگی مشخص شـده کـه 638 کیلومتر درازای این جاده می باشد. مسیر را در همین جاده که بـه سمت جنوب شـرقی امتـداد دارد ادامه می دهیم و بعد از طی 3 کیلومتر به محلی که مدفن 2 تن از بـزرگان دینی است( امامزاده جعـفر، پیر) و همچنین قبرستان قدیمی که امکانات مختصری را دارد جهت صـرف ناهار انتخاب مـی کنیم. ساعت ´30: 2 بعد از ظهر بعد از صرف ناهار و کمی استراحت به راهمان ادامه می دهـیم. حـدود 370 کیلومتر در یک مسیر مستقیم حرکت می کنیم.

ناگفته نماند در بین مسیر حدود 4 بعد از ظهر و چون راه بسیار طولانی طی شده بود بنا به پیشنـهاد یکی از دوستان خوش ذوق(م.ح) یــکی از قــله های 2000 متــری نــزدیک به جــاده صعــود شــد

( فاتـحان قله: فتحی، فتاحی، حسن زاده. آقایان: محمدی، قربانی، هاشم زاده، حسین پور) که انرژی زیادی را به همۀ دوستان تزریق کرد.

ساعـت´50: 7 شب به یک سه راهـی رسیدیـم که یک مسیر همـان جـاده ای بود که از سمـت دامغان می آمد. مسـیر دست چپ جندق-خور-طبس و مسـیر سوم و دست راسـت به سمـت نائیـن، اردستـان، کـاشان می باشد.

مـــا مسـیر سمـــت چــپ یعــنی جـــاده خــور- طـبس را انتخـاب می کنیم. در مسیـر از محـل هـای قـادرآباد- چـاه ملک- فرخی عبور می کنیم و بعد از طی 55 کیلومتر بعد از محل فرخی تابلوئی که مسیر مصر را در سمت چپ جاده نشان می داد، نظر همه را جلب کرد. از جاده اصلی وارد جــادۀ فرعی منتهی بـه روستای مصر و روستای فرح زاد می شویم و بعد از 45 کیــلومتر بـه روستــای کویـری و زیبــای مصر می رسیم ساعت´20: 9 شب با هماهنگی های صورت گرفته توسط آقای خیرخواه در منزل یکی از روستائیان اسکان می گــیریـم. دو اطــاق حــدود 20 مــتر مــربع بعــد از استراحتی مختصر و صرف شامی مفصل به پیاده روی شبانه در کویر می پردازیم و به دیدن اجرام آسمانی و شنیدن سکوت کویر می رویم.

23/11/88

روز جمعه ساعت ´30: 7 صبح برپا، صرف صبحانه و آماده شدن برای پیمایش کویر تا نیــزار و دریاچه نمک و شترسواری از نوع حرفه ای و زمــین خوردنها. تا ساعت 3 بعــد از ظــهر گشت و گذار در بیابان و عبور از رَملهای زیبا و دیدن زیباییهای کویـر و دریاچــه نمک به روســـتای مصر برمی گردیم. بعد از صرف ناهار و کمی استراحت به اتفاق تعدادی از دوستـان بـرای بــازی والیبال بـــه زمــین ورزشی روســتا می رویــم مسابقــه جــانانــه ای را بـرگــزار می کنــیم البــته از نــوع والیبال ساحلی.

شب هنگام بعد از صرف شام جهت پیاده روی از روستا خارج مـی شویم و در گوشه ای بــا روشن کردن آتش و جمع شدن بدور آن خود را از سوز شبانه کویر محفوظ می داریم، شب 28 صـفر است دوستان با حفظ شأن این شب عزیز به بازگو کردن خاطرات و غزل سرایی می پردازند.

24/11/88

روز شنبــه 28 صفر ساعــت´30: 4 صبــح برپا و جمع آوری لوازم و وسایــل و صرف صبحانه و محیای حرکت به سمت کاشان قرار بود 6 صبح حرکت کنیم ولی به دلیل فرورفتن چرخهای اتوبوس در شنها هنگام دور زدن کمی با تأخیر به راه افتادیم. بعد از رسیدن به سـه راهی جاده به سـمت نائین کاشان ادامه می دهیم. از این نقطه تا کاشان حــدود 450 کیلــومتر می باشد. در مسیـــر حرکـــت از شهرهای نخلک که داری معادن سرب فراوانی است عبور کردیم، سپس شهرکوچک انارک شهــری باستانی و زیبا با باد بندهای کوچک و بزرگ با سه بــرج و بارو کــه در ســه طرف این دهستان در بلندترین نقطه احداث شده بود که سالهای سال شاهد و نگاهبان این روستای زیبا بودند، خانه های کاه گلی ، کوچه های تنگ و باریک، طاق های ضربی و مردمــانی خونگــرم که در حــال اقامــۀ عزای پیامبر اسلام و امام حسن مجتبی و امام رضـا(ع) بودندم. بــعد از گــشت و گــزار یک ساعته در این دهستان به راهمان ادامه می دهیم و به شهر زیبا و تاریخی نائیــن می رسیم. بــه دلیل فرصت کــم از شهر عبور می کنیم وبه سمت کاشان ادامه می دهیم، بعد از بادرود مسیررا در 40 کیلومتری کاشان به سمت آقا علی عباس ادامه می دهیم. ازدحام بیش از اندازه در این منطقه ترافیکی عظیم را بوجود آورده بود. به سختی و با صرف 5/1ساعت از این ترافیک رهایی می یابیم و بدون توقف به سمــت کاشان می رویم. ساعت´45: 2 بعد از ظهر در یکی از بوســتانهای شــهر کاشــان به استراحــت و صرف نهار و خواندن نماز می پردازیم. ساعت ´30: 5 حــرکت به سمــت تهران ترافیک سنـــگین همراه با تصادفات متعدد کلی از زمان حـــرکت را می گــیرد و بعــد از عبــور از شهر قــم ساعـت ´10: 10 شب به تهران رسیدیم.

عمــر سفر بسیار کـــوتاه است و با وجود طــولانی بودن راه خیـــلی زود تمام می شود تنها خاطرات شیرین است که سالیان سال در ذهنها باقی می ماند، امیدوارم همه دوستان از این سفر دست آوردهای با ارزشی را کسب کرده باشیم و به تجربیات زندگیمان افزوده باشیم.

تــا بـعد،

خدانگــهدار مجید حسیـن پور

25/11/88

فاتحان قله ۱۸۰۰ متری (اگر قله صعودی گروه م.ح را 2000 متر حساب کنیم!)

و اینهم گولّه نمک سفر ما

دریاچه نمک (چشیدیم، واقعا شور بود)

شهر انارک

و اینهم سفر از زبان شاعر کوچولوی خونگرم گروه سپیده فتحی

روز پنجشنبه بیست و دوم بهمن
روز آغاز سفرمان بود
از تأخیر خانم سیدی
اعصاب همه پریشان بود
چون حسین پور از او دلیل پرسید
سیدی گفت : " آقا شما تازه کارید
بهتر است گرم کار خود باشید
چی کار با کارمن دارید؟"
بعد هم داخل ماشینمان
حرف از طرح دکتر گچلو بود
طرح جدید دخترای گروه
چشم امید همه به او بود
بعد نزدیک یک امامزاده
شد جایگاه استراحت ما
تا ناهار خوردیم و خواندیم نماز
بعد هم ادامه حرکت ما
رفتیم و رفتیم تا که در سر راه
چشم مجید خورد به کوههای زیاد
طاقتش طاق شد و ندا سرداد:
" هرکی آماده است زود بیاد "
قایم شدن آقای خیرخواه
پشت یک تکه تخته سنگ
بعد پریدن جلوی عباس آقا
برده بود ز روی سرخش رنگ
باز راه ادامه داشت تا 9 شب
راه طولانی و درازی بود
بعد از آن با خوردن جوجه
قلب همه ، دیگر راضی بود
ساعتی بعد شدیم آماده
تا ببینیم آسمان کویر
در دل شب انبوه این ستاره ها
دل همه مان را کرد اسیر
حرف از جن بود در مسیر
وه چه حرفهای خنده داری بود
با وجود همه سخنهاشان
دل ما ز ترس عاری بود
راه برگشت را صدای خیرخواه
وه که چقدر دلنشین می کرد
با نوای حزین دشتی خود
دل ما را نیز غمین می کرد
باز می خواستیم ادامه شب
بمانیم با سرهنگ و آقای خیرخواه
ولی حاجی به ما اجازه نداد
دل پر از غم شد و لبمان پر آه
روز بعد این بار خانمها
زودتر از آقایان شدند حاضر
بود از عجایب دوران
هست چنین اتفاقی بس نادر
بعد آغاز شترسواریمان
وه که چه لحظه های نابی بود
دل حاجی از سواری آن
دل پر اضطراب و تابی بود
وه چه دلها که خون نکرد شتر
شتر سوم ، شتر چموش
دل حسین پور با پرت شدن
شد پر از اضطراب و پر زجوش
یادتان باشد بیست و هشت صفر
سال دیگر پای دیگ مجید
می خوریم عدس پلو با گوشت
پر ز کشمش و پیازداغ مجید
بعد از آن ملق زدنها بود
به خصوص ملق آقای راننده
نیمی از تن به شن فرو رفته
مرده بودیم همه از خنده
من و حاجی و نازنین یغمایی
مجید و نرگس و زهرا فتاحی
سوی دریاچه نمک شدیم
بهرام و گچلو بود و قربانی
آه راه چقدر زیبا بود
پر زپستی و بلندیها
چشم مگر سیر می شد از این همه
دیدن طبیعت زیبا
پس از آن راهی دهات شدیم
بچه ها کنار آغلی بودند
مشغول دیدن بره هایی که
تازه به دنیا آمده بودند
تا که پا گذاشتیم به حیاط
گوجه ها را روی منقل دیدیم
کباب خیلی زود شد آماده
تا که ما به خانه رسیدیم
آن دم من و نازنین یغمایی
صحنه ای جالب از حسین پور دیدیم
شد سوژه برای همه ما
چقدر از آن عکس خندیدیم
بعد از ناهار مردها برای والیبال
رفته بودند بیرون از خانه
خانمها ماندند برای خوابیدن
هرچند که خنده ها شد مانع
بعد از شام جلوی دوربین
هرکسی حرف دل را می زد
لحظه های غیرتکراری
توی دفتر زندگی رقم می زد
پس از آن در کنار جاده ده
آتشی گرم به دست دوستان روشن شد
با شعر حافظ و آهنگ دوستان
دل همه گرم و روشن شد
روز بعد ساعت چهار و نیم صبح
وقت بیدارباش و برپا بود
بستن کوله ها وبعد ، صبحانه
آخرین کارهای بچه ها بود
توی ماشین و در حال حرکت
طلوع خورشید را دیدیم
رفتیم و رفتیم تا که در سر راه
به شهر انارک رسیدیم
بعد یک ساعت توقف در آن شهر
رفتیم سوی امامزاده علی عباس
ولی چون به آنجا رسیدیم
دیدیم ترافیک سنگینی برپاست
راه را سوی کاشان کج کردیم
به امید یافتن جای جدید
رفت راننده تا که در کاشان
به پارک بزرگ و خلوتی رسید
و در آنجا بساط کباب را
خیلی زود کردند آماده
با وجود آقای زند عزیز
کبابها آماده شد بس ساده
در ادامه باز هم در قم
توقف کوتاهی داشتیم
با چای دارچین و ارده وشیره
باز هم لحظه های خوبی داشتیم
آمدیم ، آمدیم تا تهران
این سفر هم پایان گرفت
با وجود همه دوستان عزیز
خاطرات خوش به ذهن جای گرفت.