روزی روزگاری، مردی در باغش چندین درخت انار داشت. و سالها به هنگام پاییز، انارهایش را در سینی های نقره ای، بیرون اقامت گاهش می گذاشت و بر سینی ها علایمی می گذاشت که بر آنها نوشته بود: (( یکی بردارید نوش جان))

اما مردم می گذشتند و هیج کس  از میوه برنمی داشت. بعد مرد فکری کرد و یک سال، هنگام پاییز، دیگر در سینی های نقره ای انار نگذاشت، اما بر آنها نوشته هایی گذاشت که می گفت: (( این جا بهترین انارهای کشور را داریم، اما بهایشان گران تر از انارهای دیگر است.))

و همه ی  مردان و زنان از همسایگی دوان دوان آمدند تا انار بخرند.

جبران خلیل جبران

 شاعر جوانی به شاهزاده خانم گفت: (( دوستت دارم.))

و شاهدخت پاسخ داد: (( من هم دوستت دارم، کودکم.))

 ـ (( من کودکت نیستم، من مردم و دوستت دارم.))

و شاهدخت گفت: (( من مادر پسران و دخترانی ام، و آنها پدران و مادران پسران و دخترانی اند؛ و سن یکی از پسران پسر من، بیش از تو است.))

پس از مدتی، شاهزاده خانم درگذشت. اما پیش از اینکه نفس عظیم زمین، نفس آخر او را پس بگیرد، با خود گفت:

ـ (( محبوبم، تنها پسرم، شاعر جوانم، شاید روزی دوباره با یکدیگر ملاقات کنیم و من هفتاد ساله نباشم.))

جبران خلیل جبران