X
تبلیغات
کانون کوهنوردی فرهنگسرای بهمن - گزارش صعود به قله سهند و قلعه ضحاک
سلام علیکم.حالوز، احوالوز؟ نه قَیریسوز؟

باغیشلا... یعنی... ببخشید ، مثل اینکه روح آتیه هنوز در آذربایجان است! یاشاسین آذربایجان . یاشا!

راستش را بخواهید، این دوروز و سه شب سفر به آذربایجان چنان خوش گذشته است که نمی دانم از کجایش شروع کنم! صعود به سهند (یک کوهنوردی عالی و بدون سردرد) و در کنارش دیدار از قلعه ضحاک هشترود چنان بهمان چسبید که حالا حالاها ول کن نیست! جایتان خالی.خیلی خیلی خیلی خالی!

بگذارید از اول شروع کنم.اگر جزو مشتریان همیشگی وبلاگ ما باشید می دانید که برنامه از چهارشنبه شب 4.31 و صحبت از حرکت با قطار بود.متاسفانه تلاشهای روسای گروه به جایی نرسید و ما موفق به تهیه بلیط قطار نشدیم. درست زمانی که ما به کنسل شدن سفر فکر می کردیم صحبت ازحرکت با مینی بوس مطرح شد و ماهم که عشقِ کوه! گفتیم هر چه باداباد ، بزن بریم . حتی شده با گاری!

بهر حال، ما چهارشنبه شب 4.31 ساعت 10.5 شب (قرار بر 9.5 بود) به همراهی 22 نفر از اعضاء کوهنوردی فرهنگسرای بهمن (6نفر خانم و 16نفر آقا) راه افتادیم طرف استان آذربایجان شرقی.از مسیر کرج- قزوین- زنجان- میانه حرکت می کردیم.

طبق زمان بندی حاج آقا لیدر تاجبخش(جوان 28 ساله گروه ) قرار بود که ما حدود 5 صبح مراغه باشیم و همانموقع هم به طرف قله حرکت کنیم (بس که سوپر حرفه ای هستیم!) وروز جمعه را هم جهت بازدید از قلعه ضحاک برنامه ریزی کرده بودند. ولی خوب، از آنجا که خدا همیشه با ما ضعفاست! نزدیکی های ابهر دیدیم که راننده هامان خیلی چرتی شده اند و حاجی از ترس اینکه بجای سهند از paradise سر در نیاوریم! دستور توقف داد و راننده ها با یک پتو پریدند بیرون که استراحتی بکنند.اگرچه من هنوزمانده ام، در حالی که باد ابهر داشت مینی بوس را از جا می کند این دو چطور خوابیدند!

خلاصه با این دو ساعت sleep آقایان ،حدود ساعت 9.5 صبح پنجشنبه بود که به میانه رسیدیم.بعد ما هی نگاه حاجی کردیم و حاجی نگاه ما ،که یعنی حالا دیگه می توان رفت قله و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که نمی توان! و اینجا بود که پیشنهاد آتیه مورد موافقت قرار گرفت که حالا که دیررسیده ایم برویم قلعه ضحاک و صعود قله را بگذاریم برای جمعه. بنابراین راه را به سوی هشترود ادمه دادیم و رفتیم و رفتیم تا به تابلوی قلعه ضحاک رسیدیم که خیرمقدم می گفت.ما هم ساغ اُل گفتیم و به طرف دره سرازیر شدیم.

از زیبایی دره اش هرچه بگویم کم گفته ام.تا نبینید باور نمی کنید.دره ای افسانه ای که داستانهای شاهنامه را به یاد می آورد و من هنوزکه هنوزاست مبهوتش مانده ام.اگرعمری باقی باشد حتماً یکبار دیگر به دیدنش خواهم رفت و این بار، حتماً در فصل بهار که مطمئناً زیباتر خواهد بود.

Search های اینترنتی چنین می گوید:

قلعه ضحاک يکی از مهمترين قلعه هاي اشکانی در استان آذربايجان شرقی است که در14کیلومتری جنوب شرقی شهر هشترود، در بلندی‌های کوه سرمه ‌لو و در ارتفاع 1800 متری واقع شده و به وسیله 2 رودخانه "قرانقو" و "شورچای" احاطه شده است. اين قلعه تاريخی روزگاری دژ مستحکمی بوده است که مساحت آن از وجود شهری در آن خبر ميدهد و احتمالاً حدود 30 قرن مسکونی بوده است .

چنين به نظر می‌رسد كه اين مجموعه محل زندگی حكمران يا فرمانده شهر يا قلعه ضحاک بوده و جنبه حكومتی داشته است.

درطی حفاریهای سال 86، از داخل آوارها تعدادی قطعات گچ‌بری نيز به دست آمد كه نقوش به كار رفته در آنها نقوش هندسی ،حیوان ، انسان، گل و گياه هستند و تعدادی از آنها داخل ویترین های شیشه ای به نمایش گذاشته شده اند.بزرگترین گچبری یافت شده گردونه خورشید است که در موزه تبریز نگهداری می شود.

قلعه ضحاك هشترود را به حق می توان تخت جمشيد دوم ايران در آذربايجانشرقی دانست.هم از لحاظ قدمت و هم از حیث زیبایی وصف ناپذیرش كه در اوج صخره‌های سنگی و در ميان مراتع و چمنزارهای زيبا قرار گرفته (برخلاف تخت جمشيد كه در كوير قرار دارد) ولي جای تعجب و شگفتی است كه هيچگونه تبليغاتی براي جذب توريست انجام نمی‌شود.

برخی این قلعه را در نگارش فارسی ضحاک می‌نویسند ولی از آنجا که این قلعه به پیش از اسلام مربوط بوده و از آغاز عصر آهن زندگی در آن جریان داشته بنابراین کاربرد ضحاک در نگارش برای آن نادرست بوده چرا که واژه ضحاک واژه‌ای عربی بوده و به معنای فرد خنده‌رو است و صحیح آن آژدهاک است. به گفته میراث خبر،‌ اما بومیان این قلعه را زوهنگ و زهاک می‌نامند.

این دژ تاریخی، احتمالاً بازمانده‌ای از دوران اشکانیان است، یا معبدی زردشتی بوده و یا محلی برای پادگان نظامی محلی بوده‌است.

ساعت 12 ظهر بود که به خود قلعه رسیدیم. تا 1.5 آنجا بودیم و به قسمتهای مختلفش سرک کشیدیم.حسابی حظّ وافر بردیم.عکس یادگاری انداختیم وفیلمبرداری کردیم.اگرچه، به نظرم هیچ فیلم و عکسی زیبایی این دره افسانه ای را نشان نخواهد داد.

بعد به طرف مراغه حرکت کردیم.با همت خانم حسنی یکی از خانمهای نازنین گروه ، در خانه معلم مراغه جا رزرو کرده بودیم و از بابت اقامت شب خیالمان راحت بود. توی خانه معلم، آقایان را در طبقه اول و خانمها را در طبقه سوم جای دادند وما جمعیت نساء هم با خیال آسوده یکی یکی پریدیم توی حمام و دوشی گرفتیم ولباسی عوض کردیم و سر و صورتی صفا دادیم و رفتیم توی شهر مراغه به گردشی کوتاه و شامی مختصر(خیلی مختصر، چلوکبابی وماستی و سالادی و ایستکی به 4500 تومان) توی رگ زدیم. پس از 24 ساعت هله هوله خوری توی ماشین بالاخره باید برای قله رفتن آماده می شدیم یا نه؟!

بعد سریع برگشتیم خانه معلم برای خوابیدن ،که حاجی تاکید کرده بود 3.5 بیدارباش است و باید صبح زود راه بیفتیم .بعضی تنبل ها مسواک نزده خوابیدند و منِ بینوا که ساعت 12 رفته بودم زیر پتو!(باد وحشتناکی می آمد) تا ساعت1.5 خوابم نبرد.تازه چرتم برده بود که آلارم موبایل بیدارم کرد.

بهرحال همه بچه ها را بیدار کردیم وکوله هامان را بستیم و ناشتایی مختصری(این بار واقعاً مختصر،چایی و خرما) خوردیم و حدود 4.5 صبح بود که توی ماشینها مستقر بودیم وحرکت به سوی سهند ،عروس کوههای ایران.

طبق اطلاعات حاجی لیدر تاجبخش عزیزمان باید مسیر رااز کنار تابلوی روستای" داش آتان" ادامه می دادیم و ما دربدر دنبال یافتن تابلو(موقع برگشتن دیدم که محل فرعی موردنظر، تابلویی به این عنوان نصب شده:"مجتمع آبرسانی دهقان"(از طرف مراغه، سمت چپ جاده) شما اگر خواستید از مسیر اصلی بروید دنبال همچین تابلویی باشید)

بهرحال ما از یک مسیر فرعی دیگر سر در آوردیم و اگر چه با این مینی بوسهای کذایی، دل و روده مان به نزدیکی چانه مان! رسید ولی بالاخره ساعت 8.15 بود که به پای کوه رسیدیم.

و حالا سهند، زیبا و سربلند ، پرقدرت و سرفراز در برابر ماست و ما را چون فرزندانش در دامان خود پذیرفته. خدایا شکرت.

پیچ و بندهامان را محکم کردیم و راه افتادیم.از من باشد ،آهسته و پیوسته.عجله ای در کار نیست.ما برای زیارت آمده ایم.

گروه اما عجول.

بین خودمان باشد ،این قله سهند یک جورهایی زیرپوستی آدم را گول می زند. پرچم سر قله (که وقتی رسیدیم دیدم که یا فاطمه زهرا روی آن نقش بسته) تقریباً از همان پایین کوه قابل تشخیص است. شاید به دلیل شیب بیش از حد کوه .

این دیدن پرچم آدم را هوایی می کند که قله همین جاست، دو قدم دیگر که بروی رسیده ای.البته شاید هم همین دیدن پرچم صعود را آسانتر کند مخصوصاً برای ما تازه کارها که چقدر نیاز به تلقین + داریم.

مجدداً search اینترنتی:


سهندعروس کوههای ایران

رشته جبال سهند رشته ای از سلسله جبال البرز است که در شمال مراغه و از غرب به شرق کشیده شده است بلندترین قله آن جام نام دارد و 3710 متر است. چشمه‌ای در قله این کوه وجود دارد که تقدس خاصی برای آن قائلند .

سهند و جام دو قله به هم چسبیده این رشته کوه می باشند.قله سهند در قسمت اعظمی از سال پوشیده از برف است و دامنه های آن پر از گل و ریحان است. نزدیکترین قله سهند به مراغه در شمال شرقی شهر به نام آق داغی (کوه سفید)با ارتفاع 3550 متر قرار دارد. علاوه بر چشمه های متعدد کوه سهند،تعداد بیشماری چشمه نیز در دامنه جنوبی و شمالی سهند جریان دارند که موجب پرباری رودخانه های منشعب از سهند و ایجاد باغات سر سبز در محدوده جریان رودخانه ها شده است. در دامنه سهند علاوه بر وجود مراتع و چراگاه ، گلهای فراوان نیز وجود دارد که این مکان را به محل مناسبی جهت تولید عسل تبدیل کرده است.
همه ساله در اولین جمعه تابستان که به روز سهند معروف است مردم از اقصی نقاط کشور گرد عروس کوههای ایران می آیند و به شکرانه نعمات حاصل از وجود این کوه جشن می گیرند و به قلل آن صعود می کنند.
رشته جبال سهند به لحاظ برخورداری از شیبهای مختلف امکان کوهنوردی و سنگ نوردی را برای علاقه مندان و کوهنوردان ایجاد کرده است.

بهرحال صعودی زیبا بود.هوا هم حسابی خنک.هی بالا می رفتیم و وقتی پشت سرمان را نگاه می کردیم زیبایی دشتها افسونمان می کرد که همانجا اطراق کنیم.ولی حاشا و کلّا ! مقصد قله است. این بار همگی، حتی آتیه ، حتی آرمان پسرک 9 ساله گروه هم به قصد قله آمده ایم و به قدمی کمتر رضایت نخواهیم داد.

مسیر 3 ساعته قله را که حاجی با پای ما 4 ساعت ارزیابی می کرد در عرض 2.5 ساعت و با شادابی تمام صعود کردیم و جایتان خالی که صدای خنده های ازته دل دوستان را آن بالا بشنوید.

یکی می خواند: کوههایی چه بلند، دشتهایی چه فراخ. دیگری سر به سجده گذاشته بود.همه به وجد آمده بودند.

بعد صحبت از قله روبرو شد که پیاله نام دارد و چشمه آبی و مقدس است.خود حاجی هم خیلی میل داشت که جام را هم صعود کند ولی از ترس ضیقّ وقت منصرف شد (البته حالا که فهمیده ام جام بلندترین قله سهند است "درواقع فقط 100 متر بلندتر از قله ای که ما صعود کردیم" وچشمه مقدس آن حاجت روا می کند به وااسفا افتاده ام و حسرتش را می خورم.عیبی ندارد.انشاالله دفعه بعد، باهم)

موقع پایین آمدن ،هوای پاک کوهستان آذربایجان را می بلعیدیم و می آمدیم.توی راه چند تا گروه تبریزی هم دیدیم و دورادور تُرکی با هم اختلاطی کردیم و بالاخره حدود ساعت 3 بعداز ظهر بود که خسته و تشنه امّا شاد و خندان به پای کوه رسیدیم و پاهایمان را توی چشمه خنک دم پناهگاه گذاشتیم برای استراحتی کوتاه.

بعد بچه های نماز خوان ،نمازهاشان را خواندند و راهی شدیم.توی راه از محلی ها عسلی خریدیم به کیلویی 8000 تومان برای خانه و خانواده که دفعه بعد هم اجازه بدهند از این صعودها داشته باشیم!

این بار خوشبختانه مسیر اصلی را هم یافتیم و وارد روستای زیبا و سرسبز کُرده ده شدیم .توی کُرده ده ، بستنی که دکتر عبدالهی ،همنورد با معرفت گروه مهمانمان کرد خیلی چسبید و خستگی را از تنمان بدر کرد و بعد....... راهی تهران شدیم.

حالا دیگر از تپه های رنگارنگ مسیر که این بار چون روز بود و هوا روشن، می دیدیم و مبهوتمان کرده بود و کبابی که حاجی لیدر مهمانمان کرد!!! چیزی نمی گویم که می ترسم دلتان اوف شود ....فقط همین را بدانید که توی راه همه بچه ها خسته و کوفته، برنامه هفته بعد را می پرسیدند! باورتان می شود؟!

حدود ساعت 3 صبح شنبه، خانه بودیم.

یورول میاسوز

باغیشدوز، باشوزی آغریدیخ

یاشاسین

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 23:58 |